دوستانم

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

گاهی یک سنگ ریزه به ذهنم می پرد و خراش می دهد روانم را. کفش های ذهنم را در میاورم تا ببینم چه خبر است آن تو و سنگ را درش بیاورم.
امروز فقط یک سنگ ریزه نبود. دوستانم یکی بعد از دیگری انداخته بودند این سنگریزه های کوچک را و حواسم نبود و برای خودم زندگی می کردم که  روی ذهنم تاول زد و دردناک شد.

توضیح اش سخت است. اصلا چرا توضیح می دهم. اگر فهمیدنش کافیست چرا می نویسم. تازه ممکن است بخوانند دوستانم - البته احتمالش بسیار کم است_ اما به هر حال داشتم می گفتم چرا می نویسم.
انگار اگر در جایی باز بگذاری تا هوا بخورد دردش کمتر می شود. شاید فکر این که کسی روزی از این جا عبور کند و حس همدری با من بکند مرا وا می دارد بنویسم. از طرفی با احتیاط می نویسم.

تا کنون با کسی آشنا شده اید که همه چیز را از زاویه ی بخصوصی ببیند. زاویه ای که هرگز به فکرتان نرسید و هرگز ندیده اید کسی آن طور ببیند. گاهی آن زاویه فقط متفاوت است. گاه آن زاویه خوش بینی است و گاهی هم بدمنظرترین زاویه برای دیدن یک چیز. گاهی هم فقط بدریخت ترین. یا زاویه ای که ماهیت آن شی یا واقعه را کاملا دگرگون می کند.

این روزها نفرین شده ام به برخورد با چنین آدم هایی.

برایش کیفی خریده بودم. می خواستم محبت ام را نشان دهم. کیف بهانه بود. زیاد گران نبود. ارزان هم نبود. امیدوار بودم خوشش بیاید. حتی اگر خوشش نیاید، از توجه ام به خودش حتما خوشحال می شود. می دانید چه برخوردی کرد؟
" تو خیال می کنی من به خاطر یک کیف، طرز لباس پوشیدنم را تغییر می دهم؟ خیال می کنی این کیف را دستم می گیرم؟ هیچ وقت؟ اصلن قصدت چه بود؟ تو خیال می کنی..."
باورم نمی شد. چطور به این نتیجه رسیده بود؟ اما این اتفاق فقط مخصوص او نبود. دوستان دیگری هم داشتم که اگر حرفی، توجهی، نگاهی، به آنها داشتم و احوالپرسی کردم؛ بدترین وجه آن را دیدند و گفتند می خواهی من را نصیحت کنی؟ تو خیال می کنی کی هستی؟ تو ...

اصرار داشت چرا به دیدنش نمی روم. مشکلم را گفتم. نفهمید و یک راه حل داد. توضیح دادم که نه عزیزم، مشکل من  این نیست که تو داری. باز اصرار کرد که همان راه حل خوب است. دوباره توضیح دادم با سند و مدرک و استدلال و سرم هم کوبیدم به دیوار که ببیند و باور کند. بعد گفت فکر کنم راه حل همین است که می گویم. بگذار تو را وصل کنم به کسی تا این راه حل را امتحان کنی. من هم گفتم بله حق با توست.

یکی دیگر هم بود. برایم نمونه ی کارهایش را فرستاد. آخرین بار قهر کرده بود. گفتم حالا که پیش قدم شده بگذار جواب گرمی بدهم. بعد از مدتی ... جوابش بی اعتنایی بود.
فکر کردم آیا من مشکل دارم؟ آیا او مشکل دارد؟ هر دو؟ هیچکدام؟
دوست مذهبی ام وقتی چیزی را در رفتارهای امروزی زن ها نمی تواند هضم کند می پرسد: اگر من درست هستم، آنها چه هستند؟ اگر آنها درست هستند، پس من کی هستم؟

پ.ن: خودم می دانم، یک راه حل، برای همه ی زمان ها و همه ی آدم ها جواب نمی دهد. به تعداد آدم هایی که مقابلت قرار می گیرند باید رفتارهای متفاوت داشته باشی.

پ.ن: تکته ی اخلاقی بی ربط: اگر کسی سفت بدبختی اش را چسبیده، نمی توانی آن را از دستش در بیاوری و بی خود تلاش نکن. ممکن است حتی به تو صدمه بزند.

 

نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:28
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها