طمئنینه
-
تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 20:09
خوش گذشت. اما این دلیل نمیشد که به فاصله ی خودم با آنها فکر نکنم. آیا این فاصله محصول فاصله ی سنی بود؟! نه. سالها پیش هم همین فاصله را حس میکردم. وقتی جاوید می خواست بانمک باشد و بامزه جلوه کند و ذهن من این حس را می گرفت. آن وقت ها اما خیال میکردم نقصی در من است. امروز به فکرهایم بیشتر اهمیت می دهم....
شغل جدید
-
تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 1:48
یک شغل جدید کشف کردم. رفته بودم در مورد یک قضیه ی حقوقی مشورت بگیرم. سه دفعه رفتم توی دادگشتری و اومدم بیرو. اول موبایل باید می دادم. بعدش تبلت. بعد باید زنگ میزدم یه چیزی می پرسیدم و باز اومدم بیرون. دوباره تحویل دادم و رفتم تو و... توی این رفت و آمدها؛ به ادمها نگاه کردم. و مشکلاتشون البته. و با ی...
اشتغال زایی
-
تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 1:48
و اما شغل بسیار مهییج بعدی که کشف کردم: از اونجا شروع شد که یک راننده اتوبوس پول خرد لازم داشت. همکارش که کنارش نشسته بود گفت برو از صندوق امداد (منظورش کمیته امداد بود) بگیر. اما راننده گفت که یک مرکزی را می شناسد که مربوط به بانوان نمی دونم چی چی فاطمه زهرا است و به کار زنان بی سرپرست رسیدگی می کن...
طراحی
-
تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 18:40
[unable to retrieve full-text content]برای دوره ی جدید طراحی ثبت نام می کنم. از نیمه ی دوم آذر شروع میشود دوره های 5 جلسه ای طراحی پایه
نام جدید
-
تاریخ: 1396/8/3 ساعت: 18:13
وقتی اعتراض کردم که اسم من آنقدر معمولی است و تکراری که همیشه در انبوهی از هم نام های خودم گم می شوم، دوستی گفت این در چین -شاید هم گفت ژاپن-xa0 امتیاز است. دلایلی هم برای آن شمرد که یادم نیست. اما من دوست ندارم گم شوم. نه این که بخواهم دیده شوم همه ج
نام معمولی
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 13:39
این وبلاگم داره مظلوم واقع میشه. وقتی این رو ساختم برای این بود که هر چه دلم میخواهد بنویسم و غیر جدی بنویسم. و همچنین بنویسم بدون نام و نشان. اما بالاخره با توجه به دوستانی که اینجا داشتم و مرا شناختند هر دو را با هم لینک کردم. نام این وبلاگ کمی نامتعارف انتخاب شد به انتقام از معمولی بودن نام واقعی...
خواب
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:05
باید داستانم را می نوشتم. امروز اما کلمات از من فرار می کنند.xa0باید این ها را می خواندم و آن ها را می نوشتم و این ها را می روفتم و آن ها را می شستم. اما دست هایم خسته است.xa0 به بالشم نگاه می کنم. امشب در فکر خیانت به من است. بالش دیگری می گذارم. ان یکی به این یکی می گوید همه ی خواب هایی را که تدار...
یک کیلو پیاز
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:05
یک کیلو پیاز، یک کیلو پیاز، یک کیلو پیاز ... توی راه تکرار می کردم و می رفتم؛ تا برسم به سبزی فروشی. وسط راه، گاهی یک همکلاسی را می دیدم. - هی ... مشقات رو نوشتی؟ - نه هنوز. تو نوشتی؟ - آره. همه رو. - من برگردم خونه می نویسم. بعد به راهم ادامه می دادم؛ و به آوازم. اما گاهی یاد می رفت: نیم کیلو پیاز
مگر قاضی دیگری هم هست؟
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:05
می گفتم بیا حرف بزنیم در باره اش؛ اما او حاضر نبود. می گفتم با حرف نزدن و نگاه نکردن، مشکلی که هست، نیست نمی شود. جواب نمی داد. زیرا که من با صدای خاموش می گفتم. زیرا که دیگر فایده ای نداشت گفتن. می گوید حرف بزنیم و من خوشحالم که کسی هست که مثل او نیست. حرف می زنیم. می گوید به من بگو از هر چه دلخو
سال نو
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:05
xa0 باید به میرزا زنگ بزنم و بگویم که به آغاز فصل سرد فکر می کنم. و پایان یک داستان. باید به میرزا زنگ بزنم و بگویم این بار خوب نگاه می کنم. به دسته گل قرمزxa0 و نخل های مرداب. و به این دروغ خاکستری که از هر راستی به حقیقت نزدیکتر است باید به او بگویم که به اندازه ها فکر می کنم. به ظرفی که پنج بار ب...
سال نو مبارک
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:05
سال نو مبارک قبل تر، وقتی سال نو می شد، خلوتی داشتم برای فکر کردن؛ توی خانه ی تمیز، توی دنیای تمیز. همیشه زودتر خانه تکانی می کردم. دو روز مانده به سال تحویل، راحت بودم و آسوده. و دو روز بعد از سال تحویل نه جایی می رفتم و نه کسی می آمد. چند تلفن بود و چند دیدار کوتاه و تمام. سه روز با خودم دیدار داش
نقطه ضعف
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:05
گاهی دوست ندارم بنویسم. دوست دارم بیشتر فکر کنم. یا رویا ببافم. رویای بابل گاهی یکی از دوستانم درست زیر نور چراغی که جایگاه متهمان را روشن می کند می نشیند.و من یکی یکی نقطه ضعف هایش را می بینم.بی این که چاره ی دیگری داشته باشم. رفت بی این که عذرخواهی کند.بابت دروغ هایی که گفت.و بابت خاطراتی که آنقدر...
رای من روحانی
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:05
این روزها با بحث های داغ انتخابات کمتر فرصت است برای وبلاگ. در حوض نقاشی نوشتم زیرا که در فضاهای دیگر مجالی برای بلند نویسی نیست. گرچه برد وسیعتیری دارند اما حجم کوچکی برای بیان مطلب. مثل توییتر که این روها محلی شده است برای بحث ها و توییت های داغ. از دو چیز گله مندم. اول این که ما حق نداریم حرف های
خانواده
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:28
خانواده مثل یک خانه، در معرض هوای بیرون است. اگر شهری آلوده است هوای خانه هم آلوده است. اگر هوای دنیای بیرون (جامعه) مرد سالاری است، یا خشم آلود، یا هر بیماری دیگری، هوای خانواده هم همان مرض را دارد. زیرا که هوای بیرون به داخل نفوذ می کند. کمتر یا بیشتر، اما همان است. همان است؟ همیشه؟گاهی نه. در همه...
گاهی مردها هم حرف بزنند
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:28
تیک تاک تیک تاک تیک تاک ...صدایش به همین یک نواختی بود. ماجراهایش اما نه. یک ریز حرف زد. تکراری. ملال آور. انگار تازه به کشفی رسیده است. و باز گفت و گفت و گفت. عجله داشت. خانمش زنگ زده بود و گفته بود زود بیاید. نمی توانست بماند تا آخرِ جلسه . اما باز هم حرف زد. به آشپزخانه رفتم. باز هم حرف می زد. به...
ف. ف
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:28
-ف. ف؟ خودش است؟- بله. خودِ خودش. برایش پیغام دادم. پرسید تو کدام یکی هستی. به این اسم سه نفر در دانشکده بودند. ببخش آخه سالها می گذرد.- من هستم. همان که با هم قدم می زدیم. - اه یادم آمد. بله. شماره ات را بنویس تا زنگ بزنم. به ف. ف شماره دادم و زنگ زد. یک ساعت حرف می زدیم. بیشتر او حرف می زد. گفت که...
22
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:28
دیروز گذشت. اکنون امروز است.انتظار چیزی را می کشیدم دیروز. یک خبر، یک حرف، یک نسیم، اصلن هر چه. هنوز نمی دانم آمده است یا نه. باید صبر کنم. گاهی مثل رعد و برق است حوادث. صدا و تصویر هماهنگ نیستند. تمام شد. یک سال دیگر هم تمام شد.یک روز آن لبه خواهم بود که به گذشته نگاه کنم و بی شک فکر کنم: چه کردم ب...
گاز گرفتن زبان فارسی
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:28
دوباره بین کتاب های مختلف گیر افتادم. کدام اول؟ کدام دوم؟خداحافظ گری کوپر را تا نیمه خوانده ام. نه این که دلم نخواهد ادامه بدهم. اما یک چیز در این کتاب آزارم می دهد. بی پروایی در روابط را کمی معتدل کرده. کلمات صریح را به کار نمی برد. حتی اگر سانسور نشده بود هم مهم نبود. این چیزی نیست که آزارم بدهد. ...
آب بینی گوسفند
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:28
در یک برهه ی کوتاهی از عمرم به چیزهایی اعتقاد داشتم. به حرف هایی. اعتقادی که کمرنگ شده است. یکی از این چیزها جمله ای بود از ... که می گفت گاهی بعضی افکار ما به اندازه ی آب بینی گوسفند ارزش دارد. شاید حتی جمله غلط در ذهنم مانده باشد. مفهوم اش مهم است که هنوز در برخی موارد صحیح است. این که ساعت ها چیز...