گاز گرفتن زبان فارسی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
دوباره بین کتاب های مختلف گیر افتادم. کدام اول؟ کدام دوم؟
خداحافظ گری کوپر را تا نیمه خوانده ام. نه این که دلم نخواهد ادامه بدهم. اما یک چیز در این کتاب آزارم می دهد. بی پروایی در روابط را کمی معتدل کرده. کلمات صریح را به کار نمی برد. حتی اگر سانسور نشده بود هم مهم نبود. این چیزی نیست که آزارم بدهد. کتاب هایی با روابط عجیب تر هم خوانده ام. از برداشت و الگو گرفتن در لحن و زندگی آدم هایی آزار می بینم که بی هیچ اندیشه ای این کتاب- و امثالش- را خورده اند و تمام وقت پس می دهند.
نه. این را دوست ندارم. خود این نویسنده ازدواج کرده. بعد از مرگ همسرش خودکشی کرده - اگر چه این دلیل را در نامه ای انکار کرده اما من که باور نکردم- اما تمام قهرمانان این کتاب فیلسوف ماب هستند و زندگی زناشویی را دام می دانند. نه این که من زندگی زناشویی را توصیه کنم. نوع روابط با گذشت زمان تغییر می کند و به نظر می آید عمر ازدواج به سر رسیده. - چقدر پیچ در پیچ گفتم- آنچه که دوست ندارم این عدم تعهد است. و اشتباه دوستانم که خود را لنی - شخصیت اصلی داستان- می دانند.

دیگرتر کتابی بود که مجبور شدم بخوانم. وحشتناک بود. کتابی که قرار بود نقد شود. نویسنده خودش مدرس کلاس داستان نویسی است. ووووووووووووووووووووای. کاش امکان فریاد هم در متن بود. البته بگذارید خوش بین باشم و بگویم اطلاعاتی در باره ی سربازی پیدا کردم که اگر کتاب را نخوانده بودم نمی دانستم. اگر چه با یک نثر بد. اصطلاحات و عبارات و تکیه کلام های کمی قدیمی شده که نویسنده نمی شناخته و بی جا استفاده کرده. پی رنگ مزخرف+ گول زدن خواننده+ ...
دستم نمی رود در باره شان بنویسم. دلم نمی آید وقت صرف نوشتن در باره ی آنها بکنم. این روزها خیلی در وقتم صرفه جویی می کنم. بعد... اگر گفتید با وقت اضافه چه می کنم؟ تلف می کنم.

غیر از کتاب خواندن تقریبا باقی وقتم را تلف می کنم. ببخشید وقت ام را. یا وقت م. ( این هم اثر این رسم الخط هایی که از یک نویسنده به یک نویسنده تغییر می کند. انگار به تعداد آنها باید رسم الخط داشته باشیم. تازه نویسنده ها نیستند. به قول دوستی هر کس می رسد یک گازی از زبان فارسی می گیرد. از جای خوشگلش. هر کس چند کتاب خوانده باشد - شاید حتی بدون این پیش نیاز- خود را لایق می داند که تغییر در زبان فارسی بدهد. نتیجه؟ بعد از چند سال هیچ کس حرف هیچ کس را نمی فهمد. راستی این همان چیزی نیست که می خواهند ما را به سویش ببرند. و روشنفکران ما شیرجه می روند در این دام)

بگذریم. آخرتر این که گاهی دلم یک چیز متفاوت می خواهد. دلم یک تلنگر می خواهد به هر آنچه که در ذهنم به شکل کاملا بدیهی و تغییرناپذیر، نهادینه شده است. تلنگر به هر آنچه که شکی در آن نمی بینم. یا حتی عادت ها و افکار معمولی تر.

دلم می خواهد گاهی کسی با لحنی بسیار معمولی از دنیای معمولی اش بگوید که با مزخرفات فیلسوف مآبانه در تضاد باشد؛ لحن و گفتاری که در عین حال یک جور فلسفه است؛ که اشاره می کند دنیا بر ماهیتی بس لطیف آرمیده.

پ.ن: جمله آبی رنگ از ایتالو کالوینو (شش یادداشت برای هزاره ی بعدی)
پ.ن: بعضی ها همه ی آن چه را برایشان خوب است تف می کنند.

نویسنده : بازدید : 15 تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:28
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها