حرف های یک ورپریده

تعرفه تبلیغات در سایت
دلم می خواست آنجا باشم، در عین حال دلم می خواست فرار کنم.در یک فضای 40 متری، باندی گذاشته بودند که احتمالا طراحی شده بود برای فضایی به بزرگی یک استادیوم!!1 هر چقدر گوش ات را می گرفتی فرقی نداشت و تکان ها از زمین و آسمان و دیوار و همه جا به سراغت می آمد.شنیده بودم برای شکنجه گاهی از صدا استفاده می کنند و آن شب دیدم که آنها برای لذت از همان طرفند استفاده کردند
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 15 اسفند 1396 ساعت: 12:04
برچسب‌ها :
بسته چای دبش را باز می کنم. کارت قرعه کشی توی بسته است. جهنم از ضرر، اس ام اس می کنم. جواب می آید که شماره تکراری است.آخه چایی، نمی خواهی جایزه بدهی چرا خرج کردی برای چاپ کارت. چرا باعث قطع درخت شدی؟!بعد فکر کردم به تمام کارت های قرعه کشی که در زندگی داشته ام!!مثل بلیط های بخت آزمایی تاریخ گذشته بودند.مثل کارت چای دبش تقلبی.و این تقلب را تسری می دهم به خود چ
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 15 اسفند 1396 ساعت: 12:04
برچسب‌ها :
قاضی ده بار پرونده ی مرا ورق زد و نتوانست نظر بدهد. آخر سر دوباره از من خواست هر چه را نوشته ام دوباره بنویسم!!نتیجه نداشت و نخواهد داشت. البته برای من.برای قاضی دو نتیجه:1- برای ورق زدن حقوق می گیرد.2- چون با هر ورق زدن مجبور بود دوباره چادرش را نتظیم کند و به دندان بگیرد، چادرش تفی تر شد.پ.ن: من هم چیزی فهمیدم. به قول مادر دوستم، پولی دادم و پندی گرفتم: در
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 15 اسفند 1396 ساعت: 12:04
برچسب‌ها :
خوش گذشت. اما این دلیل نمیشد که به فاصله ی خودم با آنها فکر نکنم. آیا این فاصله محصول فاصله ی سنی بود؟! نه. سالها پیش هم همین فاصله را حس میکردم. وقتی جاوید می خواست بانمک باشد و بامزه جلوه کند و ذهن من این حس را می گرفت. آن وقت ها اما خیال میکردم نقصی در من است. امروز به فکرهایم بیشتر اهمیت می دهم. زیرا من نیز این حس را می فهمم. بارها خودم نیز خواسته ام با مزه جلوه کنم. این نیاز احمقانه است. نیاز به  ارئه ی تصویری از خودمان که فاصله دارد با خودمان. و دیروز فکر میکردم این ماجراهایی که تعریف می کنند همینطور اتفاق افتاده است؟ آیا راوی آنها را تغییر نداده. یعنی در موقع برخورد با دیگران اینها همینقدر خلاق هستند یا بعد از گذشت زمان و با دخالت ذهنشان و خلاقیتشان، وقایع را به نفع خود تغییر داده اند. خودشان را ...(این کلمه را فراموش کرده ام) همان کلمه ای که وقتی جلوی خانه ی مهناز زمین خوردم و بعد از تعریف ماجرا برایش او به من گفت. گفت کمی (؟! )هم خوب است. نه. کلمه ی دیگری بود. همان حسی که اینها می خواستند القا کنند که داشته اند. می خواستند بگویند در موقعیت های حساس زندی همچنان شوخ طبع بوده و واکنش نشان نداده اند بلکه بسیار عاقلانه و خلاقانه به موقعیت نگاه کرده اند. من هم دو سه جمله ای گفتم. از همین بامزه ها. تا نشان دهم من هم بلدم. ولی ذهنم مرا در دوردستها نگه داشته بود. از این که ا
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 20:09
برچسب‌ها :
یک شغل کشف کردم. رفته بودم در مورد یک قضیه ی حقوقی مشورت بگیرم. سه دفعه رفتم توی دادگشتری و اومدم بیرو. اول موبایل باید می دادم. بعدش تبلت. بعد باید زنگ میزدم یه چیزی می پرسیدم و باز اومدم بیرون. دوباره تحویل دادم و رفتم تو و... توی این رفت و آمدها؛ به ادمها نگاه کردم. و مشکلاتشون البته. و با یک نفر آشنا شدم. به خواهرم گفتم با یک خفاش شب آشنا شدم. بلافاصله حرفم را تصحیح کردم یک "خفاش روز" بود. کمی ملوتر از خفاش شب بود پس خفاش روز لقب گرفت. از من پرسید: زندانی داری؟ اوه نه. خدانکنه. توضیح داد که سند اورده برای ازادی یک زندانی. گفت منتظر یک خانم هستم. قرار دارم باهاش. پرسیدم چطور میخوای ضامن کسی بشی و او رو نمیشناسی. توضیح داد و من به روشن شدگی رسیدم و فهمیدم خدارو شکر در مملکت ما شغل های جدید ایجاد شده و اشتغال زایی بسیار امار بالایی دارد و ... سند را برای زندانی گرو می گذاشت و در مقابل آن و به تعداد روزها پول می گرفت. برای اطمینان از طرف مقادیری چک و سفته هم بابت تضمین سند!!! - پ.ن: در پست بعدی از شغل جدید دیگری می نویسم به اسم "پول خرد فروشی" نه اشتباه نکنید ربطی به ... فروشی و اینا نداره
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 1:48
برچسب‌ها :
و اما شغل بسیار مهییج بعدی که کشف کردم: از اونجا شروع شد که یک راننده اتوبوس پول خرد لازم داشت. همکارش که کنارش نشسته بود گفت برو از صندوق امداد (منظورش کمیته امداد بود) بگیر. اما راننده گفت که یک مرکزی را می شناسد که مربوط به بانوان نمی دونم چی چی فاطمه زهرا است و به کار زنان بی سرپرست رسیدگی می کند. گفت که از آنها صندوق می گیرد و یک صندوق به همکارش نشان داد. من که فضولیم گل کرده بود و اگر نمی پرسیدم می مردم، پرسیدم چرا می خرید این صندوق ها رو. راننده از اول توضیح داد و مرا شیرفهم کرد. گفت نیاز به پول خرد دارد و مسافرانش تا پول نگیرند نمی روند و ناچار است از این صندوق ها بخرد تا پول خرد داشته باشد. گفت بابت هر هزار تومان، هزار و چهارصد تومان می پردازد. من که داشت شاخ هایم سبز میشد و یک سخنرانی هم سردادم که نباید به صندوق های توی خیابان پول ریخت و اینا، بالاخره مغموم سرجام نشستم و توی کیف ام دنبال پول خرد گشتم تا کمکی به راننده کرده باشم. راننده در ادامه ی حرف هایش به همکارش گفت کسی که از کمیته امداد برایش صندوق می اورده و مسئول تعویض پول خرد با پول درشت بوده، بعد از گذشت کمتر از یک سال، خانه و ماشین و تمام لوازم یک زندگی کاملا مرفه را خریده. حالا چند درصد مال او بوده و چند درصد مال کمیته بماند. گرچه اون بخشی هم که به کمیته می رود می دانیم که کاملا خرج مستضعف ها می شود. بعد از زلزل
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 1:48
برچسب‌ها :
برای دوره ی جدید طراحی ثبت نام می کنم.

از نیمه ی دوم آذر شروع میشود

دوره های 5 جلسه ای

طراحی پایه

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت: 18:40
برچسب‌ها :
وقتی اعتراض کردم که اسم من آنقدر معمولی است و تکراری که همیشه در انبوهی از هم نام های خودم گم می شوم، دوستی گفت این در چین -شاید هم گفت ژاپن-  امتیاز است. دلایلی هم برای آن شمرد که یادم نیست. اما من دوست ندارم گم شوم. نه این که بخواهم دیده شوم همه ج
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : چهارشنبه 3 آبان 1396 ساعت: 18:13
برچسب‌ها :
این وبلاگم داره مظلوم واقع میشه. وقتی این رو ساختم برای این بود که هر چه دلم میخواهد بنویسم و غیر جدی بنویسم. و همچنین بنویسم بدون نام و نشان. اما بالاخره با توجه به دوستانی که اینجا داشتم و مرا شناختند هر دو را با هم لینک کردم. نام این وبلاگ کمی نامتعارف انتخاب شد به انتقام از معمولی بودن نام واقعیم. دلم میخواست اسمی باشد که تکرار نداشته باشد. حالا که می نویسم و دلم میخواهد که در آینده- اگر عجل م
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 13:39
برچسب‌ها : معمولی,
باید داستانم را می نوشتم. امروز اما کلمات از من فرار می کنند. باید این ها را می خواندم و آن ها را می نوشتم و این ها را می روفتم و آن ها را می شستم. اما دست هایم خسته است.  به بالشم نگاه می کنم. امشب در فکر خیانت به من است. بالش دیگری می گذارم. ان یکی به این یکی می گوید همه ی خواب هایی را که تدارک د
نویسنده : بازدید : 17 تاريخ : يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 0:05
برچسب‌ها :